سيد محمد باقر برقعى

716

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جز به حيرت « عاشقا » زين باغ داعى گل نكرد * من به گلخن خواندم اين تفسير را معنا شدم بهار سجده‌ها بىحضور دل بهار سجده‌ها هم گُل نكرد * ناله چون از دل نيامد نغمه‌اى بلبل نكرد سر به تعظيمش كنون خم كرده‌ايم ، امّا چه سود * شيشهء خالى اگر شد سرنگون ، قلقل نكرد در قنوت شوقمان هم « ربّنا » معكوس بود * ذكر مطلع آيهء توحيد هم از « قُل » نكرد وعده دادى اندك‌اندك مىپرستان مىرسند * مىپرستى هم نيامد ، گل به جامى مُل نكرد تاج از دستار بهتر ، اين دو از هم بهترند * بر سر بىمغز جاهل ، عقل كُل كاكُل نكرد شيخ بر دوش از بزرگى مىكشد بارِ عَبا * چون سبك ديد اين ردا را اعتنا از جُل نكرد « عاشقا » گر بُلبل طبعم بنالد بعد از اين * گويم اينجا نوبهار آمد ، و ليكن گل نكرد مكتب عشق تا فلق روشن شد از خورشيد همّت‌زاى عشق * شد شفق آيينه‌دار روح استغناى عشق عرش عرفان ، عشق و عشقى بر فراز عشق‌ها * بار الها ! اين چه عشقى ، عشق بر بالاى عشق با شهيد عشق گفتن مىشوم بىخود ز خود * بىخودىهايم گرفته نشأت از ميناى عشق حلقه زد داغ شقايق در دل امواج خون * جمله گوهر شد خروش موج در درياى عشق ياد مجنون تا به كى ، ماييم مردان جنون * نيست مجنونى چو ما ، ديوانهء ليلاى عشق در عبور لحظه‌ها صد كاروان دل مىرود * گام سرخ دل نگر از طور تا سيناى عشق آه سردم مىشود با ياد محرومان بلند * بس‌كه محرومان ما غرقند در غوغاى عشق در كتاب صبح خوانَد درس شوق و عشق را * « عاشقى » آموختم از مكتب گوياى عشق هرچه انشا كرده‌ام ، تصويرى از الهام اوست * چون‌كه بر لوح دلم نقشيست از سيماى عشق گم‌كرده من خزان در فروردين گم كرده‌ام * صبح را در واپسين گم كرده‌ام